جاتون خالی دیشب رفته بودیم شاه عبدالعظیم برخلاف تصورما خیلی خلوت بود موقع برگشت تو صحن به فاطمه گفتم : بیا وایسا ازت عکس بگیرم خانم با اخم جواب داد:
فکر کردی من موضوع جالبی ام برا عکس گرفتن
( نمی دونم چرا تازگیا اینجوری با من برخورد می کنه
)
تو ماشین خیلی با سارا سر و صدا راه انداخته بودن طوری که بالاخره صبر بابایی تموم شد و یه داد اساسی سرشون کشید
سارا فسقلی گریه اش گرفت و همینطور باگریه گفت
تو که اشمت (اسمت) اشم (اسم) امامه باید خوب رفتار کنی نه اینکه مشل (مثل) معتادا با ما بدرفتاری کنی
برق از کله من و آقای پدر پرید![]()
. بابایی که شوکه شده بود گفت: چی گفتی؟ اسمم چیه؟
سارا: خوب گفتم
تو که اشمت مشله امام دهمه باید خوب رفتار کنی نباید مشل معتادا با ما رفتار کنی.
(جل الخالق من که مامانشم باور کنین نمی تونستم همچین جوابی بدم)
امروز هم ادامه اسباب کشی بود و فیض اساسی به بچه ها رسید هم از این جهت که همش باهم بودند هم اینکه زن دایی همه کتابای حسین رو که بقول اون دیگه حسین از رده سنی شون بزرگ تر شده را به فاطمه و سارا بخشید و به محض اینکه رسیدیم خونه فاطمه کتاب خوندن رو شروع کرد
و سه ساعت تمام پشت سر هم کتاب می خوند و اعتراض من هم بی اثر بود.![]()
و فاطمه خانم ادامه می دهند: آره بابا اصلا به ما محبت نداره ندیدی پریشب هم که من دندونم درد می کرد به تو گفت ببرش دکتر خودش موند پیش سارا
من که شوکه شده بودم گفتم فاطمه من به تو محبت ندارم؟ ![]()
فاطمه: مامان اگه راستش و بگم ناراحت نمی شی ؟
من:
نه
فاطمه: تو اصلا بما محبت نداری ما بهت می گیم آب بده تو می گی صبر کن صبر کن الان
و من ناخودآگاه اشکام می ریخت ![]()
فاطمه: مامان دیدی حالا هم زدی زیر قولت مگه قول ندادی ناراحت نشی ![]()
آقای همسر: قول زنونه همینه دیگه ![]()
وقتی که فاطمه و بابا تو مطب دندونپزشکی بودند من و سارا مشغول دیدن یس دی های مختلف شد وسط برنامه ناگهان سارا گفت: ماماان تو الان اژ من ممنونی که پیش تو موندم؟
( چه منتی می ذاره)
روز پنج شنبه دایی اسباب کشی داشتند قرار شد منم فسقلی ها رو بذارم خونه مامانم برم کمک
توراه سارا می گه: مامان من اگه به ژن دایی بگم فاطمه من و اژیت (اذیت) می کنه چغولی و خبر چینی میشه؟
من: بله مامان خودت هم می دونی اینا کار بدیه
سارا: پش من دل دردام و به کی بگم
( منظورش همون درد دل بود) ![]()
اینم آخرین اثر هنری فاطمه با Paint کامیوتر کشیده

![]()
![]()
![]()
اینم نقاشی ساختمان دختر من 
که همیشه حتی اون سالهایی که هیچ تماسی باهاش نداشتم مثل خواهر دوسش داشتم و هنوز هم شبا وقتی دوتا وروجک به جای خوابیدن توگوش همدیگه پچ پچ می کنن یاد بچگیهای خودمون می افتم
الهی ۱۲۰ ساله بشی و با عزت و لذت در کنار خونوادهات شاد و سربلند باشی
آدم وقتی با این فسقلی است دلش می خواد عطسه هاشون هم بنویسه پس آماده یه پست طولانی باشین دیروز عصر که اومدیم خونه خانوادگی شروع کردیم به مشق نوشتن سارا و فاطمه مشقای زبانشون من یه متنی رو داشتم ترجمه می کردم باباشونم ورقه های بچه هاش و تصحیح می کرد وسط کارم تو معنی یه کلمه گیر کردم رفتم دیکشنری رو اوردم و نگاه کردم فاطمه بلافاصله با خنده گفت: خوب شد خانمتون اینجا نیست ببینه داری تقلب می کنی
بعداز مشق شام و بعد هم ساعت نه همگی خواب یعنی بیهوشی ولی بنده ساعت ۱۲ و نیم بیدارشدم
و دیگه تا .۵.۵ صبح بیدار بودم و مشغول درس و مشق و اندکی وبگردی
. تازه بعداز نماز تا ۷و نیم خوابیدم
بیدار که شدم که دیدم وروجکا مشغول بازین
باباشون هم رفته قرار بود دایی بیاد یه چیزی از ما بگیره و بره بنابراین وقتی پیشنهاد صبحونه به فسقلی ها دادم هر دوتاشون گفتن نه ما صبر می کنیم با دایی صبحونه می خوریم دایی اومد ولی بیش از دو دقیقه نموند بنابراین اینا حسابی دمغ شدند طوریکه فاطمه دیگه اصلا صبحونه نخورد منم عصبانی شدم و گفتم تا ظهر بری از خوراکی نیست ولی هی منتظر بودم بیاد بگه گشنمه زهی خیال باطل
بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم : فاطمه اگه فهمیدی کار بدی کردی می بخشمت اجازه داری صبحونه بخوری
شما اگه از دیوار جواب شنیدین منم از این دختر شنیدم ( نمی دونم کی گفته بچه ها کینه ایی نیستند)
تصمیم گرفتم تحریکش کنم لذا اومدم شروع کردم به بازی لغات با سارا ( اثر کرد چه جورم
) فاطمه هم اومد و درخواست کرد باهاش بازی کنم و منم گفتم چون حرفم و گوش نکرده منم حرف اون و گوش نمی کنم خلاصه از من خواست تا صبحونه اش رو بیارم دیگه نزدیک ساعت ۱۰ بود بنابراین برا سارا هم یک بشقاب میوه اوردم
فاطمه گفت: چه جالب یکیمون داره صبحونه می خوره یکی عصرونه
سارا: مشلا ما همشایه ایم تو خونه یکیمون شبح (صبح) یکی عشر ( عصر)
من: شما باید تو دوتا کشور باشین تا یه جا عصر باشه یه جا صبح
سارا: خوب پش من تو کشور اشفهانم
من: سارا اصفهان شهره کشور نیست
فاطمه: باید یکیمون کانادا باشه
سارا: یکیمون برژیل
سارا: من برژیلم
فاطمه: Hello
سارا: شلیم ( سلام به زبان برزیلی به تصور سارا)
من: ![]()
![]()
![]()
فاطمه:
سارا تو که برزیلی بلد نیستی تو انگلیس باش بتونیم باهم حرف بزنیم
سارا قبول کرد و واقعا مکالمه انگلسیشون من و شگفت زده کرد البته سارا کم می آورد فاطمه کمکش می کرد بعد هم می گفت: مگه نمی دونی چند وقت دیگه می خوایم بریم کانادا می خوای اینجوری با اونا حرف بزنیم (بزک نمیر بهار می آد بمیرم برا دخترم که یه شوخی باباشون و جدی گرفته )
بازی بعدیشون مربوط به جریانی بود که دوستشون تو مهد براشون تعریف کرده بود: جوجه اش مریض شده بود باباسش برده بود دامپزشکی ولی دامپزشک هم نتونسته کاری بکنه و جوجه مرده
و حالا همون رو بازسازی کرده بودن و جوجه رو توی CCU جوجه ها بستری کردند. (
من مونده بودم اینا سیسی یو رو از کجا یاد گرفتن)
سر اذان فاطمه میگه بیا کاردستی درست کنیم گفتم الان وقت نمازه
فاطمه: بعدا بخون
من: نمیشه ببین صبح من صدات کردم جواب ندادی چقدر ناراحت شدم
فاطمه: فهمیدم الان خدا داره صدات می زنه اگه جواب ندی ناراحت میشه بعدش یه کاری مینکه بااینکه تو مشقات و خوب نوشتی خانم ------- نمره ات رو صفر بده
گفتم: نه خدامهربون چندبار به ادم فرصت می ده ببین خودش می فهمه اشتباه کرده یانه اگه دید بازم داره کارای بد می کنه اونوقت تلافی شو در می آره
فاطمه: مثل تو که ..............تحمل می کنی ولی اون درست نمیشه ( بدلیل مسائل امنیتی خانواده از پر کردن جاخالی ها معذورم ![]()
دکتر به من توصیه کرده که اصلا نباید باد سرد به صورتم بخوره بنابراین منم بقول دخترا نینجا شدم .
چند شب پیش سر شام من و آقای همسر داشتیم با هم صحبت می کردیم فاطمه خانم عصبانی شد وگفت:
چقدر سر غذا حرف می زنین ساکت اگه یکبار حرف بزنین باید برین گوشه تنهایی
(خوشتون می آد کپی خودم شده
)
خلاصه هنوز دو دقیقه نشده بود که نتونستم خودمو کنترل کنم یک جمله از دهنم دراومد. فاطمه با همون جدیت گفت :
مامان شامت تموم شد باید بری گوشه تنهایی
سارا: فاطمه خودت هم که الان حرف ژدی![]()
بابایی: خوب پس بعداز شام همتون برین گوشه تنهایی ![]()
الحمدالله فسقلی ها در سلامت کامل بسر می برند چون نکات ایمنی را دقیقا رعایت می کنند جرات ندارم بهشان نزدیک شوم چراکه فریاد "وای مامان یک متر فاصله" به هوا می رود سارا فسقلی که دلش تنگ می شود توپ کوچکش را دردست من می نهد و دست خودش را روی توپ می گذارد تا هم دل تنگی اش کم شود هم بقول خودش آنفولانزای خوکی نگیرد
خوب لفظ قلم بسه بریم سر خاطرات این چند روز سارا توی بازی نقش پدر رو داره و در حالیکه صداش رو کلفت می کنه به فاطمه می گه: این بچه الان اژ دلم دراومد
فاطمه: اااااااااااإ باباها که بچه از دلشون در نمی آد
سارا: خوب از تو جیبشون که در می آد و بعد باهمون صدای مردونه: این بچه الان اژ جیبم دراومد
فاطمه: اخه بچه تو جیب جا می گیره ؟
سارا: خوب ژیر شنل که جا می گیره با همون صدا: این بچه الان از ژیر شنلم دراومده این بچه ژوروه (زورو)
ما رو از در خونه دایی بیرون کنن از پنجره برمی گردیم
انشائالله ۱۲۰ ساله بشه با دل خوش و کنار خونواده اش. این دایی فرزند کوچک خانواده است و با همه خصوصیاتش (شیرین عسل) به همین دلیل یجورایی شبیه ساراست و در نتیجه این دوتا علاقه عجیبی بهم دارن فقط باید ببینین سارا بهش می رسه چکار میکنه. مثلا ناگهان می ره دستاش و بوس می کنه دایی هم همینطور بهش محبت داره
اونقدر التماس می کنن که همینجا بمونیم که دل آدم کباب میشه
خلاصه نشستیم فیلم درباره الی رو هم دیدیم
خلاصه همه اینا واسه این بود که نگین می ری خونه عروس کنگر می خوری لنگر می ندازی اگه شما هم جای من بودین همینکارو می کردین
یه سر هم به وبشون دو کلمه هم از زبون عروس بشنوین
بابایی ماشین رو برد نمایندگی برا سرویس. سر صبحونه داشت می گفت: آقاهه گفت ما جمعه ها تعطیلیم ضمنا فردا هم تعطلیلیم ضمنا اول باید اینترنتی ثبت نام کنین بعد ماشین رو بیارین سارا فوری گفت: بابایی تو هم باید بهش می گفتی ژمنن ( ضمناٌ)ژیپ دهنت و بکش
ناهار خونه مامانم دعوت بودیم موقع اومدن سارا اصرار داشت بادکنکی که دیروز خریده بود
با خودش بیاره منم اصرار که نه وقتی دیدم مقاومت فایده نداره با عصبایت بهش گفتم:
بی تربیت دیگه چیزی برات نمی خرم
سارا با خونسردی:
به نژرم بهتره هفت دیقه باهات حرف نژم حالا که حرف بد به من می ژنی
خلاصه رسیدیم خونه مامان جون من در ماشین و باز کردم و گفتم:
قربونت برم بپر بغلم بریم بالا
سرکار علیه درحالیکه روش رو از من برمی گردوند گفت:
مگه هف دیقه ات شده که انتژار داری باهات حرف بژنم
عصر هم رفتیم نمایشگاه محصولات کشاورزی ارگانیک و بهترین ها از دور ریختنی ها


قضاوت با خودتون واقعا اینا بهترین بازیافته؟
بعدش رفتیم خونه دایی جریانات این قسمت رو تو وب حسین عشق عمه بخونین
پیشاپیش عید غدیر را تبریک می گم
من: كي؟
فاطمه: تو حموم اونجا تا دلم بخواد داد مي زنم و شعر شلپ شلوپ آ بازي مي خونم . خوب مامان كي ميريم حموم؟![]()
(از پيشنهاداي شما هم ممنون واقعا قابل اجراست) ![]()
![]()
فاطمه داره جلد سي دي رو مي خونه ۲۲۰ بازي مهيج الفبا....... تا مي رسه به ۶۰۰۰ تومان
بعد خطاب به من:
مامان واقعا اينهمه پول واسه اين سي دي دادي ؟
من: بله
فاطمه:
بابا تو ديگه كي هستي ![]()
(بچه ام فكر كرده خيلي زياده)![]()
![]()
![]()
اينم چندتا عكس از هنرنمايي دخترا
بالانس فاطمه

سارا

پل مشترك

اينم هنر مامانشون طلوع آفتاب رسالت ( از بس جايي نرفتيم عقده اي شدم از خيابوناي تهرون عكس مي گيرم![]()



